تبليغاتX
نیمکت
 

پنجره........

 

پنجره را بست

 

پرده ی پولکی تنش را بدرید و

 

گفت،سزاوار عریانی شدی

 

پنجره نور را نخواست

 

داغ دیدگی خورشید را ندید

 

وندانست که خورشید با نگاه پنجره آغاز می شود

 

پنجره زندان ماندگاری بود و

 

خیال گم شده ی خو ابش  

 

پنجره شاید به انتظار اشک بود .......

 

و ندانستند......

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386ساعت 10:17  توسط عالیه بهزادی | 
............................

پازل از هم گسیخته ی رفتن ها...

 

هست ها ...آمدن ها...

 

وپیوندشان ....

 

تلاقی زمان وآخرین فریاد.

 

دست فریاد شده ای که به آخر نمی رسد

 

عکس حک شده ی تقدیر در

 

تاریکترین زمان ظهور یافت.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386ساعت 9:50  توسط عالیه بهزادی | 
 

به خانه ات آمده ام

 

آینه آوردم تا عظمت ترک خورده ات را

 

در خط وخطوط مواج گونه ات

 

نظاره گر باشی. 

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم آذر 1386ساعت 11:55  توسط عالیه بهزادی | 

 

 

پچ پچ دقیقه ها در کلام آخر

 

مرددریا بود وآب

 

لحظه، لحظه، قاصدک

 

ساز پروازدر هوا

 

قاب خالی نگاه

 

موج بی تاب صدا

 

خواست رنگی بزند بر هوای قاصدک

 

مرد دریا خاموش...

 

قاصدک را باد برد.

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم آذر 1386ساعت 12:3  توسط عالیه بهزادی | 
           

 

   میدانم سالیان دراز    

 

   باکوتاهی نبودن 

 

   دراز تر میشود

 

   و سجده گاه خورشید

 

   آن عظیم به گل نشسته  

 

   در چشمان به تلاطم نشسته ات

 

   غروب کرد...

 

   چگونه خاکستری دستانت را

 

   با نگاه غم برک زده ات پیوند دهم

 

   هیچگاه ...

 

   هیچگاه به پرسش مدفون کرده قلمت 

 

   تا به سیاهی دفترت اعتماد نکردی"

 

   شانه ها خسته اند

 

   کمی آرام گیر....           

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم آذر 1386ساعت 11:50  توسط عالیه بهزادی | 
 

یک سیب سرخ سوخته

 

و قلبی پر از نوشتن..

 

از آخرین سطرش می چکید

 

آن لحظه د رکلامش که می رسید

 

قدمها خیس می شدندو...

 

نقطه ای.

 

و بعد از آن گره نخورد پنجره ای

 

و بعد از آن خاک بود و سایه ای

 

تصویر خشک شده ی

 

پر ، پروانه ای

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم آذر 1386ساعت 11:12  توسط عالیه بهزادی | 
 

  و نیمکت تنها بود

 

   و او تنها بود و هوا...

 

   قلب نیمکت نفس آدمی بود

 

   که حجم سکوتش را

 

    در نگاهش می طلبید

 

    وسکوت پرنده ای بود که

 

    به خانه آرزو سرک می کشید

 

   و رنگها همه قهر کرده بودند در نگاهش

 

   و نیمکت شاهد رد شدن آرزو و هوا...

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم آذر 1386ساعت 10:58  توسط عالیه بهزادی | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
ونیمکت تنها بود, واو تنها بود وهوا .....
قلب نیمکت نفس آدمی بود
که حجم سکوتش را در نگاهش می طلبید
وسکوت پرنده ای بود
که به خانه ی آرزو سرک می کشید
ورنگها همه قهر کرده بودند در نگاهش
و نیمکت شاهد رد شدن
آرزو وهوا............

پیوندهای روزانه

آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
آذر 1386
آبان 1386
آرشیو موضوعی
کلاس شعر
عارفانه ها
پیوندها
کویر
اينجا.... سكوت فرياد است
بزرگراه
محفل خيال
شا پدك
tata
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM