تبليغاتX
نیمکت - کوله بار
           

 

   میدانم سالیان دراز    

 

   باکوتاهی نبودن 

 

   دراز تر میشود

 

   و سجده گاه خورشید

 

   آن عظیم به گل نشسته  

 

   در چشمان به تلاطم نشسته ات

 

   غروب کرد...

 

   چگونه خاکستری دستانت را

 

   با نگاه غم برک زده ات پیوند دهم

 

   هیچگاه ...

 

   هیچگاه به پرسش مدفون کرده قلمت 

 

   تا به سیاهی دفترت اعتماد نکردی"

 

   شانه ها خسته اند

 

   کمی آرام گیر....           

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم آذر 1386ساعت 11:50  توسط عالیه بهزادی | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
ونیمکت تنها بود, واو تنها بود وهوا .....
قلب نیمکت نفس آدمی بود
که حجم سکوتش را در نگاهش می طلبید
وسکوت پرنده ای بود
که به خانه ی آرزو سرک می کشید
ورنگها همه قهر کرده بودند در نگاهش
و نیمکت شاهد رد شدن
آرزو وهوا............

پیوندهای روزانه

آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
آذر 1386
آبان 1386
آرشیو موضوعی
کلاس شعر
عارفانه ها
پیوندها
کویر
اينجا.... سكوت فرياد است
بزرگراه
محفل خيال
شا پدك
tata
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM