![]() |
![]() |
|
|
پنجره........
پنجره را بست
پرده ی پولکی تنش را بدرید و
گفت،سزاوار عریانی شدی
پنجره نور را نخواست
داغ دیدگی خورشید را ندید
وندانست که خورشید با نگاه پنجره آغاز می شود
پنجره زندان ماندگاری بود و
خیال گم شده ی خو ابش
پنجره شاید به انتظار اشک بود .......
و ندانستند......
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386ساعت 10:17 توسط عالیه بهزادی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
ونیمکت تنها بود, واو تنها بود وهوا .....
قلب نیمکت نفس آدمی بود که حجم سکوتش را در نگاهش می طلبید وسکوت پرنده ای بود که به خانه ی آرزو سرک می کشید ورنگها همه قهر کرده بودند در نگاهش و نیمکت شاهد رد شدن آرزو وهوا............ |
| پیوندهای روزانه |
|
آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
خرداد 1387 اردیبهشت 1387 آذر 1386 آبان 1386 |
| آرشیو موضوعی |
|
کلاس شعر عارفانه ها |
| پیوندها |
|
کویر اينجا.... سكوت فرياد است بزرگراه محفل خيال شا پدك tata |
|
RSS
|